تبليغاتX
فلسفه در نهایت آگاهی , به تنهایی می رسد اما خودآگاهی عرفانی , انسان را به جدایی می رساند .تنهایی بی کسی است و جدایی , بی اویی! و طبیعی است که در آن جا , آدمی به نومیدی می رسد و در اینجا به عشق/ / / / / / / / / / / حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد/ / / / / / / / / / / وقتی یک روح از سطح زمان خویش بیش تر اوج می گیرد و از ظرف تحمل مردم زمان , بیش تر رشد می کند , تنها می شود/ / / / / / / / / / / / / فلسفه تعلیم اندیشه نیست , فلسفه تعلیم اندیشیدن است/ / / / / / / افکار هر انسانی دنیای اوست/ / / / / / / آنکه درباره همه چیز می اندیشد ,درباره هیچ چیز تصمیم نمی گیرد/ / / / / / /
> عشق به دانایی

 

در جهان‌ اسلام‌، اقوام‌ عرب‌ اقليتي‌ بيش‌ نيستند


29-1- هانري‌ كربن‌ مرز بندي‌ فلسفه‌ عربي‌ و اسلامي‌ را به‌ خوبي‌ روشن‌ ساخته‌ است‌. او مي‌نويسد: «ما از «فلسفه‌ي‌ اسلامي‌» (1) سخن‌ مي‌گوييم‌ و نه‌، چنان‌ كه‌ پس‌ از سده‌هاي‌ ميانه‌ معمول‌ بوده‌ است‌، از «فلسفه‌ عربي‌» (2) . بديهي‌ است‌ كه‌ پيامبر اسلام‌، عربي‌ از اهالي‌ عربستان‌ بود؛ عربي‌ فصيح‌، زبان‌ وحي‌ قرآني‌، زبان‌ آييني‌ نماز، زبان‌ و ابزاري‌ مفهومي‌ است‌ كه‌ عربان‌ و غير عربان‌ از آن‌ براي‌ بنيادگذاري‌ يكي‌ از بارورترين‌ ادبياتهاي‌ جهان‌، ادبياتي‌ كه‌ مبين‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ است‌، بهره‌ جستند. با وجود اين‌، معناي‌ اصطلاحهاي‌ يك‌ قوم‌ با گذشتِ سده‌ها تحول‌ پيدا مي‌كند. امروزه‌، واژه‌ي‌ «عربي‌»، در كاربرد رايج‌ و رسمي‌، به‌ مفهومي‌ قومي‌، ملي‌ و سياسي‌ دقيقي‌ باز مي‌گردد كه‌ نه‌ مفهوم‌ ديني‌ «اسلام‌» با آن‌ مطابقت‌ دارد و نه‌ محدوديتهاي‌ جهان‌ آن‌. اقوام‌ عرب‌ يا عرب‌ شده‌، در كليت‌ جهان‌ اسلامي‌، اقليتي‌ بيش‌ نيستند. فراگيري‌ معنوي‌ (3) مفهوم‌ ديني‌ «اسلام‌» را نمي‌توان‌ به‌ محدوديتهاي‌ مفهوم‌ قومي‌ يا ملي‌ ] يعني‌ [ مفهومي‌ عرفي‌ برگردانده‌ يا محدود كرد. براي‌ هر شخصي‌ كه‌ در كشوري‌ اسلامي‌ و غير عرب‌ زندگي‌ كرده‌ باشد، اين‌ امر بديهي‌ است‌. 

آيا متون‌ عربي‌ به‌ معناي‌ عرب‌ بودن‌ نگارندگان‌ آنها است‌؟


29-2- درست‌ است‌ كه‌ برخي‌ توانسته‌اند، و خواهند توانست‌، بر اين‌ نكته‌ تأكيد كنند كه‌ اصطلاح‌ «فلسفه‌ي‌ عربي‌» صرفاً به‌ معناي‌ فلسفه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌ عربي‌ نوشته‌ شده‌ باشد، يعني‌ اين‌ زبان‌ عربي‌ فصيح‌ كه‌ حتي‌ امروزه‌ نيز پيوند آييني‌ ميان‌ اعضاي‌ غير عربِ امت‌ اسلامي‌ و نيز گروههاي‌ ملت‌ عرب‌ را كه‌ هر يك‌ داراي‌ لهجه‌ي‌ ويژه‌ي‌ خود هستند، به‌ وجود مي‌آورد. با كمال‌ تأسف‌، اين‌ تعريف‌ «زبان‌ شناختي‌» دقيق‌ نيست‌ و به‌ هدف‌ خود نائل‌ نمي‌شود. اگر چنين‌ تعريفي‌ را بپذيريم‌، نخواهيم‌ دانست‌ انديشمندان‌ ايراني‌، مانند حكيم‌ اسماعيلي‌، ناصرخسرو (سده‌ي‌ پنجم‌ ق‌/ يازدهم‌ م‌) يا افضل‌الدين‌ كاشاني‌ (هفتم‌ ق‌/ سيزدهم‌ م‌)، شاگرد نصيرالدين‌ طوسي‌ را كه‌ همه‌ي‌ آثار آنان‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ نوشته‌ شده‌، چگونه‌ طبقه‌بندي‌ كنيم‌، البته‌، صرف‌نظر از كساني‌ كه‌ از ابن‌سينا و سهروردي‌ تا ميرداماد (يازدهم‌/ق‌ هفدهم‌ م‌) و حاج‌ ملاهادي‌ سبزواري‌ (سيزدهم‌ ق‌/ نوزدهم‌ م‌) و معاصران‌ ما آثار خود را گاهي‌ به‌ فارسي‌ و گاهي‌ به‌ عربي‌ نوشته‌اند. زبان‌ فارسي‌ هرگز نقش‌ خود را به‌ عنوان‌ زبان‌ فرهنگي‌ (حتي‌ زبان‌ «آييني‌»، به‌ عنوان‌ مثال‌، در نزد اسماعيليان‌ تَدْمُر) از دست‌ نداده‌ است‌، زيرا، اگر چه‌ برخي‌ از رساله‌هاي‌ دكارت‌، اسپينوزا، كانت‌ و هگل‌ به‌ زبان‌ لاتين‌ نوشته‌ شده‌ است‌، اما آنان‌ فيلسوفان‌ «لاتيني‌» يا «رومي‌» نيستند». 

فلسفه‌ اسلامي‌ بدون‌ عرفان‌، بي‌ معنااست‌
29-3- كربن‌ عميقاً اعتقاد دارد كه‌ بدون‌ عرفان‌، نمي‌توان‌ از فلسفه‌ اسلامي‌ (يا به‌ عبارت‌ دقيق‌تر مورد نظر او حكمت‌ اسلامي‌) سخن‌ گفت‌. او مي‌گويد: «بدون‌ بحث‌ درباره‌ي‌ عرفان‌ يعني‌ تصوف‌ در وجوه‌ مختلف‌ آن‌، اعم‌ از تصوف‌ به‌ عنوان‌ تجربه‌ي‌ معنوي‌ و حكمت‌ نظري‌ كه‌ ريشه‌ در تعليمات‌ باطني‌ شيعي‌ دارد، نمي‌توان‌ به‌ توضيح‌ حكمت‌ در اسلام‌ پرداخت‌. كوشش‌ سهروردي‌ و به‌ دنبال‌ او همه‌ي‌ مكتب‌ اشراقيان‌، ناظر به‌ جمع‌ ميان‌ تحقيق‌ فلسفي‌ و تحقق‌ تجربه‌ي‌ معنوي‌ شخصي‌ بوده‌ است‌. در اسلام‌، به‌ طور خاصي‌، تاريخ‌ فلسفه‌ از تاريخ‌ معنويت‌ جدايي‌ناپذير است‌».

پانوشتها
1- philosophie islamique
2- philosophie arabe
3- oecumإ nicitإ

به نقل از سایت کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

+ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:34 : فاطمه مطهری |

فردا اول اکتبر برابر با ۹ مهرماه مصادف است با درگذشت یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ " ارسطو "

ارسطو فيلسوف، آموزگار و دانشمند بزرگ يونان باستان كه افكار و روش هاي او بيش از ساير فلاسفه دوران كلاسيك در جهان نفوذ داشته است اول اكتبر در سال 322 پيش از ميلاد درگذشت. وي 62 سال عمر كرد. افلاتون او را كه شاگردش بود مغز آكادمي و بزرگترين كتابخوان لقب داده بود. ارسطو به سال 334 پيش از ميلاد مدرسه «ليسيوم» را در آتن تاسيس كرد. پس از مرگ شاگردش اسكندر، آتني ها او را به همان اتهام سقراط كه بي اعتنايي به خدايان آنان بود به مرگ محكوم كردند كه به شهر چالسيس گريخت. وي در شمال يونان - منطقه اي كه اينك مقدونيه يونان ناميده مي شود به دنيا آمده بود و آتني نبود كه بشود استردادش را تقاضا كرد. ارسطو يك سال بعد از اين رويداد (فرار) درگذشت.
     ارسطو انسان را از افراط در هر كار بر حذر داشته و اعتدال و ميانه روي را توصيه كرده است و سعادت را در تلاش براي رسيدن به آرزو و يا نيل به آن دانسته و فرد ناآگاه و يا كسي را كه كاربرد دانشي را كه فرا گرفته نداند انسان ناكامل خوانده است. به زعم او، انسان كامل فردي منطقي است كه بدون دليل دست به اقدام نمي زند و به همين سبب ورود انسان ناكامل (غيرمنطقي) را به سياست، براي جامعه خطرناك مي خواند. ارسطو جمع شدن ثروت در دست يك فرد را به زيان رفاه عمومي جامعه مي داند و مي گويد كه ثروت بيش از نياز شخصي بايد در كنترل جامعه باشد (عقيده سوسيال دمكراسي). در مورد قانون كيفري مي گويد كه اگر مردم يكديگر را همانند اعضاي فاميل دوست داشته باشند نيازي به چنين قانوني نيست، ولي چون چنين نيست و در جامعه، انسان ناكامل زياد است؛ قانون و دادرسي كيفري براي حفظ نظم جامعه و حراست از آزادي ها و حقوق ضرورت دارد. ارسطو همين عقيده را درباره قانون ازدواج دارد و مي گويد كه اگر زن و مردي يكديگر را واقعا دوست بدارند كه لازمه ازدواج است نياز به وجود قانون در اين زمينه نيست و همان علاقه دو جانبه، اعتماد متقابل و اشتراک مساعي هر مشكلي را از پيش پا برمي دارد.

ارسطو و نظريه استدلال( به نقل از روزنامه جام جم)

+ چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 10:18 : فاطمه مطهری |

 

ذوق از جمله حواس ظاهری انسان است که سبب ادراک و احساس لذت چشایی در او می‌شود و البته به دلیل مناسبت ذاتی لذت با زیبایی،‌هم چون استعاره‌ای برای درک زیبایی یا عدم آن در تاریخ فلسفه هنر نیز مورد لحاظ قرار می‌‌گیرد. فلذا هنگامی که فلاسفه‌ای چون هیوم یا کانت از آن سخن می‌گویند در اصل به قوای نفسانی اشاره دارند که سبب ادراک زیبایی یا حصول لذت در انسان می‌شود.

هیوم در رساله «معیار ذوق» (The standard of taste) با تأکید بر این که ذهن، از درک برخی کیفیات لذت می‌برد - و از برخی نمی‌برد - کارکرد ذهن را مبتنی بر اصول و قواعدی دانست « اصول ذوق» که سبب ایجاد لذت در ذهن، بر اثر ادراک برخی کیفیات اشیاء و نیز احساس عدم لذت از زشتی اشیاء می‌شوند. وی همچنین ذوق را عامل ارزشگذاری آثار هنری براساس احساس لذتی می‌دانست که پس از رؤیت این آثار در نفس ناظر حاصل می‌شود و معیار این لذت نیز از دیدگاه او توافق مجموعه‌ای از داوران فرهیخته، بر آثاری بود که بیشترین توجه و والاترین میزان تمجید و تحسین را به خود جلب نموده بودند. اما کانت با ایجاد تمایز میان ارزش‌های زیبا شناختی و دیگر انواع ارزش و متعلقات ذوق (یعنی ارزش‌های اخلاقی، ادراکی و ابزاری) لذت زیبایی را محصول نوعی جریان تأملی دوگانه، که ذهن با استفاده از تخیل و فاهمه به تأمل در صور زمانی و مکانی پرداخته و هنگامی که با احساس لذت، به هماهنگی این قوا می‌رسد آنگاه حکم به زیبایی یک شی می‌کند به عبارتی او این لذت (یا ذوق) را فاقد ریشه جسمانی دانسته و غایت آن را نیز برآؤردن آرزویی نمی‌دانست.

از آن سو غزالی نزدیک به پنج قرن پیش از آن، در رساله مشکوه‌الانوار و در شرح آیه مشهور سوره نور (الله و نورالسموات و الارض...) فصل دوم آن را به تطبیق مفاهیمی چون مشکلات، مصباح، زجاجه، کوکب و شجره با حواس ظاهری و باطنی انسان اختصاص داده و در دو قطبی به ذکر امثال و اسرار باطنی آن‌ها و نیز شرح مراتب «روح‌»‌هایی پرداخته که در انسان وجود دارد.

این روح‌ها از دیدگاه او عبارتند از روح حساس، روح خیالی، روح عقلی، روح فکری و روح قدسی. وی با شرح هرکدام از این ارواح که بی‌ارتباط با مراتب عقل در نزد فلاسفه مشایی (چون عقل مستفاد، عقل ملکه و...) نیست فراتر از روح عقلی، مرتبه‌ای قرار داده و آن را «ذوق» (قوه‌الذوق) نام می‌نهد و کسانی چون شاعران و موسیقیدانان را از جمله کسانی می‌شمارد که صاحب این «ذوق‌»‌اند. ذوق از دیدگاه او صفتی خاص در روح این هنرمندان است و تفاوت دیدگاه او پیرامون ذوق با کسانی هم‌چون کانت و هیوم است (که ذوق را در ادراک ذهن از اثر مورد لحاظ قرار می‌دهند نه خلق اثر، به عبارتی حوزه ناظر و نه خالق) لکن در ادامه غزالی نیز ادراک حقیقت، زیبایی و لذت برآمده از آثار این هنرمندان را خاص کسانی می‌داند که از ذوق لازم در ادراک و استنباط این آثار برخوردار باشند. (شبیه به مفهوم «رسه»‌در زیبایی‌شناسی هندی) وی معتقد است اشخاصی که از ذوق شعر و موسیقی محرومند نمی‌توانند اشعار و آهنگ‌های موزون را از ناموزون تشخیص دهند. گرچه غزالی همچون کانت و هیوم تحلیلی کامل از این قوه و کارکرد آن ارائه نمی‌دهد اما در طرح این بحث قطعاً از جمله پیشگامان محسوب می‌شود.

امام محمد غزالی

+ چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:48 : فاطمه مطهری |

 

مراد از قدر، تقدير و اندازه گيري است و شب قدر شب اندازه گيري است و خداوند متعال در اين شب حوادث يك سال را تقدير مي كند و زندگي، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسانها و اموري از اين قبيل را در اين شب مقدّر مي گرداند.

مهم ترين مناسبت ماه مبارك رمضان، شب قدر است كه هماره مورد توجه مؤمنين بوده و خواهد بود. آنچه در پيش روي داريد بحثي پيرامون شب قدر بر اساس نظرات مرحوم علاّمه طباطبايي رحمه الله در تفسير شريف الميزان است كه در دو سوره «قدر» و «دخان» مطرح گرديده است.

شب قدر كدام شب است؟
در قرآن كريم آيه اي كه به صراحت بيان كند شب قدر چه شبي است ديده نمي شود. ولي از جمع بندي چند آيه از قرآن كريم مي توان فهميد كه شب قدر يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان است. قرآن كريم از يك سو مي فرمايد: «انّا انزلناه في ليلة مباركة». اين آيه گوياي اين مطلب است كه قرآن يكپارچه در يك شب مبارك نازل شده است و از سوي ديگر مي فرمايد: «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن». و گوياي اين است كه تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مي فرمايد: «انا انزلناه في ليلة القدر». از مجموع اين آيات استفاده مي شود كه قرآن كريم در يك شب مبارك در ماه رمضان كه همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما اينكه كدام يك از شب هاي ماه رمضان شب قدر است، در قرآن كريم چيزي بر آن دلالت ندارد. و تنها از راه اخبار مي توان آن شب را معيّن كرد.

در بعضي از روايات منقول از ائمه اطهار عليهم السلام شب قدر مردد بين نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوّم ماه رمضان است و در برخي ديگر از آنها مردد بين شب بيست و يكم و بيست و سوّم و در روايات ديگري متعيّن در شب بيست و سوّم است. و عدم تعيّن يك شب به جهت تعظيم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نكنند.

 

پس از ديدگاه روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام شب قدر از شب هاي ماه رمضان و يكي از سه شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوّم است. اما روايات منقول از طرق اهل سنت به طور عجيبي با هم اختلاف داشته و قابل جمع نيستند ولي معروف بين اهل سنت اين است كه شب بيست و هفتم ماه رمضان. شب قدر است و در آن شب قرآن نازل شده است.


تكرار شب قدر در هر سال:
شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالي كه قرآن در آن نازل شد نيست بلكه با تكرار سالها، آن شب نيز تكرار مي شود. يعني در هر ماه رمضان شب قدري است كه در آن شب امور سال آينده تقدير مي شود. دليل بر اين امر اين است كه:

اوّلاً: نزول قرآن بطور يكپارچه در يكي از شب هاي قدر چهارده قرن گذشته ممكن است ولي تعيين حوادث تمامي قرون گذشته و آينده در آن شب بي معني است.

ثانيا: كلمه «يُفْرق» در آيه شريفه «فيها يفرق كل امر حكيم». در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مي رساند و نيز كلمه «تنزّل» در كريمه «تنزل الملئكه والروح فيها باذن ربّهم من كلّ امر» به دليل مضارع بودنش دلالت بر استمرار دارد.

ثالثا: از ظاهر جمله «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن» چنين برمي آيد كه مادامي كه ماه رمضان تكرار مي شود آن شب نيز تكرار مي شود. پس شب قدر منحصر در يك شب نيست بلكه در هر سال در ماه رمضان تكرار مي شود.

در اين خصوص در تفسير برهان از شيخ طوسي از ابوذر روايت شده كه گفت: به رسول خدا(ص) عرض كردم يا رسول اللّه آيا شب قدر شبي است كه در عهد انبياء بوده و امر به آنان نازل مي شده و چون از دنيا مي رفتند نزول امر در آن شب تعطيل مي شده است؟ فرمود: «نه بلكه شب قدر تا قيامت هست»

+ چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 12:21 : فاطمه مطهری |

 

هي! فلاني!

زندگي شايد همين باشد

يک فريب ساده و کوچک

آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را،

جز با او

و جز براي او نمي ‌خواهي!

گمانم زندگي بايد همين باشد.

(مهدی اخوان ثالث)

 

نگرانی در باره ی معنی و هدف زند گی از ويژگی بشر بعنوان يک موجود متفکر و کاوشگراست. ديگر موجودات عالم،مسير طبيعی زندگی خود را از ابتدا تا به انتها بدون پرس و سؤال و چون و چرا طی می کنند. اين از شکوه و شايد شور بختی بشر است که در طول تاريخ، دم به دم اين پرسش را برای خود و ديگران مطرح ساخته و چرائی هستی خود را زير سؤال برده است. داستايوفسکی نويسنده شهير روسی در اين باره می گويد: "راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد بسادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند."

 

درتاريخ انديشه ی انسانی موضوع هدف و معنی زندگی در دو نهايت کلی مورد بررسی قرار گرفته است: در يک قطب اعتقاد به اصل مطلق وجود و سرنوشت مقدر حاکم است ودر قطب ديگر انکار هر نوع معنی ومقصود برای زندگی وبيان اينکه زندگی انسانی يک پديده ی کاملأ بی محتوا و بدون معنی است.

 

مساله اي فلسفي به نام معناي زندگي(گزارش جديدترين کتاب تري ايگلتون)

بررسي و نقد انديشه‌هاي پائولو كوئيلو بر اساس تعاليم پيامبر اعظم

دیدگاه های پندارگرایانه و مذهبی وعرفانی و......را در ادامه مطالعه نمایید. 


ادامه مطلب
+ جمعه 6 شهریور1388ساعت 17:53 : فاطمه مطهری |

 

ماکیاولی را باید شاهد نمونه وار دوران رنسانس به شمار آورد.
ارنست کاسیرر

شهرت شوم «نیکولو ماکیاولی» با گذشت بیش از ۴۵۰ سال از مرگ او، همچنان زبانزد همگان است؛ شهرتی که نام او را در مکر و حیله و تزویر در سیاست نزد دوستداران اخلاق در همه مکاتب منفور کرد و اسطوره او را از حد و مرز آثار و شخصیتش فراتر برد.


ماکیاولی اندیشمند، مورخ و دولتمرد نام آور ایتالیایی در زمان حیاتش مورد لعن کلیسا قرار گرفت. پس از مرگش، اسقف اعظم کلیسای کانتربری او را به خاطر نوشتن کتاب جنجال برانگیز «شهریار» با شیطان مقایسه کرد و یسوعیان قرن شانزدهم برای رها ساختن دنیا از افکار او تصاویرش را به آتش کشیدند. در طول پنج قرن گذشته آثار ماکیاولی در سراسر جهان جدل های بزرگی برانگیخته است و امروز او را به عنوان کسی که در اندیشه سیاسی انقلاب کرد و فلسفه سیاسی جدیدی را بنیان نهاد می شناسند. او نخستین اندیشمند سیاسی است که سیاست مدرن را در دوره رنسانس پی ریزی کرد؛ سیاستی که در تضاد با سنت اخلاق مسیحی اروپای قرون وسطی بود. ماکیاولی با تمام نبوغش نشان داد آنچه سیاستمداران در طول قرون و اعصار کرده بودند و نگفته بودند، با موشکافی و صراحت می توان بیان کرد و پرده از چهره واقعی سیاست برکشید.

نیکولو ماکیاولی در روز سوم ماه مه سال ۱۴۶۹میلادی در ایتالیا و در شهر فلورانس به دنیا آمد. در سراسر دوران حیاتش، ایتالیا کشوری بود تجزیه شده که به تعداد زیادی دولت ها و سرزمین های کوچک تقسیم می شد. در بسیاری از شهرهای ایتالیا دو نوع حکومت استبدادی و جمهوری به سرعت جانشین یکدیگر می شدند و روابط حکومت ها با یکدیگر خصمانه بود و بسیاری از مناطق زیر نظر کلیسای کاتولیک که مقر آن در رم بود، اداره می شدند. ماکیاولی از ۲۵ سالگی وارد کار دولتی شد و چهار سال بعد به عنوان دبیر دیوان دوم شهر فلورانس انتخاب شد و در دوران فعالیت های سیاسی اش به عنوان دیپلمات تجارب گسترده یی به دست آورد. برای شناخت و درک درست ماکیاولی اما باید او را در جهانی که اندیشه هایش در آن شکل گرفته است، بررسی کنیم. عصری که ماکیاولی در آن می زیست، گریزی از رنسانس نبود و همه چیز دستخوش تغییر و تحولی بنیادین می شد. نتیجه این تغییر و تحولات نیز انگشت اتهامی بود که به سوی دانشمندانی نظیر گالیله و کپرنیک، روحانیون مسیحی نظیر ولتر و کالون و سیاستمدارانی نظیر ماکیاولی نشانه می رفت. او که پس از سال ها خدمت به جمهوری فلورانس با قدرت گیری خاندان مدیچی ها کنار گذاشته شده بود پس از تحمل شکنجه و زندان به مزرعه یی تبعید شد تا آنچه را که در صحنه سیاست به انجام رسانیده بود مورد مطالعه قرار دهد و به باز اندیشی منظم تجارب خود بپردازد. «او در خلوت انزوای سال های آخر عمر خویش طرح کتاب عجیب و جنجال برانگیزش را ریخت؛ کتابی که همگان آن را خلاف مسیحیت، اخلاق، و انسانیت می دانستند اما در عمل، برای تامین منافع خود و رسیدن به اهداف شان بی سر و صدا آن را اجرا می کردند.»۱

هنگامی که ماکیاولی داوری نهایی خویش را درباره فرمانروایان و سیاستمداران در کتاب «شهریار» به ثبت رساند، معتقد بود ضعف اساسی همه آنها انعطاف ناپذیری در برابر اوضاع و احوال متغیر بوده است. او اندرزهایش را در این کتاب به دو بخش تقسیم می کند. اولین اندرز این است که بنیاد همه دولت ها باید بر اساس قوانین خوب و ارتش های شایسته گذاشته شود زیرا ارتش خوب مهم تر از قوانین خوب است. وجود قوانین بدون ارتش شایسته امکان پذیر نیست اما اگر ارتش خوب باشد، قوانین ناگزیر خوب است. ماکیاولی از میان مردان بزرگی که به ارتش های قدرتمند و قوانین پایبند بودند، کوروش و رومولوس را نام می برد و می گوید «اینان اگر سلحشور نمی بودند، نمی توانستند دیرزمانی نهادهای خود را محترم نگه دارند. پیروزی سیاسی هر پایه گذار دولت و هر قانونگذاری از پیروزی نظامی وی ناشی می شود. از این رو توازن و بقای هر سیاستی در جنگ فراهم می آید.»۲ با این وجود ماکیاولی طرفدار جنگ نیست و در هیچ جای نوشته هایش اثری از مدح بی چون و چرای جنگ وجود ندارد. او با تکرار گفته کلودیوس پونیتوس سردار رومی، معتقد است «جنگ ها تنها هنگامی درست هستند که ضروری باشند.»۳

اندرز مهم دیگری که او به فرمانروایان روزگار خود می دهد این است که گذشته از سپاهیان خوب، شهریاری که بخواهد به اوج افتخار و جاه برسد باید به پروراندن صفات لازم برای رهبری شاهانه در خویش همت بگمارد. هنگامی که ماکیاولی بحث درباره صفات نیک و بد شهریاران را آغاز می کند هشدار می دهد که «گرچه بسیاری در این باب چیزها نوشته اند اما من می خواهم از روش های دیگران بسیار فاصله بگیرم.»۴ به اعتقاد او پیروی از اخلاق همیشه طریق عقل نیست. او صفت شهریاران را آمادگی آنها برای هر کاری که ضرورت ایجاب کند، می داند. خواه آن کار منطبق با فضیلت باشد یا رذیلت. او می گوید؛ «چاره کار این است که شهریار به غایت دورو و پنهانکار بشود و بیاموزد که چگونه با حقه بازی آدمیان را گیج و سرگردان کند تا تظاهر و ریاکاری او را حقیقت بپندارند.» ۵

پس ماکیاولی به بی اخلاقی و توهین به ساحت کلیسا که در آن روزگار دستی بر سیاست داشت، متهم شد. او هیچ پاسخی برای سوالات احتمالی مخاطبانش در کتاب شهریار نداشت و این خاموشی بلیغ تر از سخن گفتنش بود؛ سکوتی که دوران ساز شد و مولود رنسانسی فراگیر بود. همان زمان که لوتر در فکر تغییر آیین ها و رسوم کلیسایی بود، ماکیاولی هم با انتقاد از قدرت پاپ دست به اصلاح اصول سیاسی می زند و به بیان تمایز میان امور سیاسی و مذهبی می پردازد. «آنچه سبب شد ماکیاولی تصویری غیراخلاقی از سیاست ارائه دهد، ماهیت غیرمقدس آن بود. در واقع او بر اساس استنباطی که از سیاست دارد، برای فراهم آوردن شرایط تحکیم دولت هر کاری را مجاز می داند به همین سبب سیاست را از هرگونه جنبه تقدس عاری می شمرد.»۶ این منطق در دوره رنسانس سنگ بنای انقلاب را در طرز تفکر قرون وسطایی که قدرت سیاسی را در اتحاد دین و سیاست می دانست، قرار داد. از زمان ماکیاولی به بعد این مساله قدرت سیاسی بی آنکه ضرورت مداخله قدرت دیگری مانند دستگاه پاپ برای تایید قدرت سیاسی و پشتیبانی از آن لازم باشد، مطرح شد و از آن هنگام سیاست به انسان ها بازگشت و نظام مسیحی به عقب رانده شد. این تحول درونی سیاست سبب شد سیاستمداران اعمال خود را فقط در رابطه با هدفی خاص توجیه کنند؛ هدفی بنا بر ماهیت سیاست و نه حقیقت. اما این بیان ماکیاولی به معنی نفی و مخالفت با مذهب نبود و حتی عقیده داشت پادشاهان و روسای جمهوری وظیفه دارند به بنیان های مذهبی احترام بگذارند و آن را از عوامل یکپارچگی جامعه و ثبات دولت می دانست. هرچند نام ماکیاولی با کتاب شهریار به شهرت رسید اما برای رسیدن به قضاوتی همه جانبه درباره آرا و نظرات او باید اثر مهم دیگرش به نام «گفتارها» را نیز مد نظر قرار داد. این کتاب که تعلیمات سیاسی ماکیاولی است، تجربه جمهوری روم قدیم را بهترین الگوی سیاسی برای اجرای قوانین و برقراری نظم می داند و هدف اصلی اش این بود که افکار بلند بنیانگذاران و قانونگذاران روم قدیم را برای مردم توضیح دهد و این تلاشی بود که در دامان رنسانس برای ظهور گذشته و تولد روزهای طلایی سیاست صورت گرفت. به هر تقدیر از دوره رنسانس تاکنون این راهی است که عالم سیاست پیموده و تا زمانی که سیاست، موضوع اشتغال فکری مردم باشد، نام ماکیاولی نیز در تاریخ زنده خواهد ماند.
مطالعه بیشتر


پی نوشت ها
:

۱
- زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ در ترازو، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۳، ص ۲۶۶
۲- جهانبگلو، رامین، ماکیاولی و اندیشه رنسانس، نشر مرکز، ۱۳۷۲، ص ۱۲
۳- ماکیاولی، نیکولو، شهریار، ترجمه داریوش آشوری، نشر پرواز، ۱۳۶۶، ص ۴۶
۴- اسکینر، کوئنتین، ماکیاولی، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات طرح نو،۱۳۷۲، ص ۷۰
۵- همان، ص ۷۹
۶- ماکیاولی و اندیشه رنسانس، ص ۲۲

+ جمعه 30 مرداد1388ساعت 17:49 : فاطمه مطهری |

 
شايد اگر بخواهيم در ميان متون ادبي كهن خود بهترين و معروف‌ترين قطعه‌اي را كه مساله معناي زندگي در آن مطرح شده را ذكر كنيم بي‌اختيار ياد اين ابيات مولوي بيفتيم كه:
 
«روزها فكر من اينست و همه شب سخنم/
 
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم/
 
زكجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود/
 
به كجا مي‌روم آخر ننمايي وطنم...»

مولوي بخوبي اين مساله را در زمان خود در عباراتي كوتاه تبيين كرده به نحوي كه اين عبارات تا حد بسياري بيانگر مقصود فلاسفه امروزي را در طرح مساله معناي زندگي است. مولوي در ابيات خود مساله معناي زندگي را در مقابل پديده «غفلت» مطرح مي‌كند، چرا كه جستجوي معنا براي زندگي پس از رفع غفلت حاصل از غرق شدن در روزمرگي زندگي براي انسان مطرح مي‌شود. تا فرد دچار چنين غفلتي است در انديشه معناي زندگي نخواهد بود.

روزمرگي زندگي انسان را درون چرخه‌اي متنوع از مسائلي كه مرتبا به يكديگر ارجاع داده مي‌شوند، مي‌اندازد. انسان كار مي‌كند تا درآمد كسب كند، درآمد كسب مي‌كند تا توانايي خريد مايحتاج خود (اعم از غذا، پوشاك و مسكن) را داشته باشد. مايحتاج خود را تهيه مي‌كند تا بتواند زنده بماند. خود را زنده و نيرومند نگه مي‌دارد تا بتواند كار و توليد كند. بنابراين امور روزمره زندگي چرخه‌اي تكرار شدني است. اگر فردي نسبت به چرايي يكي از اجزاي اين چرخه ترديد كند، به عضو ديگر چرخه ارجاع داده مي‌شود، ولي اگر نسبت به چرايي كل اين چرخه ترديد كند، درآن هنگام است كه از غفلت ناشي از روزمرگي بيرون آمده و مساله «معناي زندگي» را درك كرده است.

برخي از فيلسوفان معاصر سعي كردند مساله يافتن معنا براي زندگي را به واسطه ديدگاه‌هاي مادي‌گرا و طبيعي‌گرا پاسخ دهند. نزد اين فيلسوفان براي اين‌كه زندگي معنادار باشد نيازي به فرض جهان ماوراءالطبيعه وجود ندارد بلكه يك زندگي اخلاقي و نوع دوستانه با حفظ حقوق ديگران و يا حتي خدمت به ديگران مي‌تواند نياز به معنا را پاسخگو باشد.

اما بسياري از متفكران معتقدند در عمل، انسانها با اين مفروضات طبيعي گرايانه نمي‌توانند دلخوش كنند و زندگي خود را معنادار بدانند. حتي اخلاقي زيستن و حفظ حقوق ديگران، بدون مفروض داشتن زندگي‌اي اخروي توجيه عقلاني ندارد. نزد فردي كه خود را صرفا تركيبي از عناصر مادي مي‌داند كه پس از مرگ طبق قوانين علمي حاكم بر جهان ماده، تجزيه مي‌شوند، قبول معناي زندگي مشكل به نظر مي‌رسد. فيلسوف بزرگي چون كانت نيز اين مطلب را تا حد زيادي مي‌پذيرد و زندگي اخروي را به عنوان تضميني براي اخلاقي زيستن در اين جهان تاييد مي‌كند. مولوي نيز در ابيات خود جهان غيرمادي را ماواي اصلي و اوليه و اخروي انسان مي‌داند و معناي زندگي را در آن جهان جستجو مي‌كند:

«جان كه از عالم علوي است يقين مي‌دانم/

 رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم/

 مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك/

 دو سه روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم»

با قبول زندگي اخروي  كه همانطور كه اظهار شد به نظر بسياري از متفكران براي معنابخشي به زندگي اجتناب‌ناپذير است  چند فرض ديگر را نيز مي‌بايد پذيرفت. اول اين‌كه خدايي بايد وجود داشته باشد كه زندگي اخروي را تضمين كند و ما را پس از مرگ احيا كرده و در عوض اعمالمان به ما پاداش دهد و يا احتمالا عقاب كند. بنابراين پذيرش وجود خداي قادر مطلق براي تضمين معنا در زندگي ضروري است، اما پاداش و عقاب او ضرورتا نمي‌تواند معنابخش به زندگي باشد. زيرا شايد كسي اظهار كند كه هرچند عقاب براي او عذاب آور و پاداش برايش لذت بخش است، ولي هيچ يك برايش معنابخش نيستند و او را از پوچي خارج نمي‌كنند.

بنابراين برخي از متفكرين و متالهين، اتحاد با خداي كامل و بي نقص را از آن حيث كه ما انسان‌هاي ناقص را از نقص بيرون مي‌آورد، بزرگ‌ترين و معنابخش‌ترين نويد براي انسان دانستند:

 «اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست/

 به هواي سر كويش پر و بالي بزنم»

 در اينجا لازم مي‌آيد كه ما انسان را صاحب روح غيرمادي بدانيم. چرا كه ماده طبيعتا در تحول و بنابراين ناقص است و توان اتحاد با خدا كه موجودي از هر حيث كامل و بي نقص و بدون حركت و تحول است را ندارد.

لذا پذيرش وجود خداي كامل و بي‌نقص و همچنين پذيرش عنصر غيرمادي وجود انسان ابتدايي‌ترين فروض براي اثبات معنا براي زندگي طبق ديدگاه فرامادي‌گرايان و متالهان است. نيهيليست‌ها كه معنايي براي زندگي قائل نيستند مي‌توانند لذت و الم اخروي را همچون لذت و الم دنيوي ناتوان از پاسخ به مساله معناي زندگي بدانند و آنها را چيزي جز شادي و رنج ندانند، ولي اگر غايت نهايي زندگي اخروي را رفع نقص و ناتواني وجود انسان به واسطه پيوستن و اتحاد او با وجود كامل و بدون نقص خداوند بدانيم، ديگر با انتقادات نيهيليست‌ها مواجه نخواهيم بود، چرا كه رفع نقص و رسيدن به كمال مطلق، در هيچ يك از لذت‌هاي دنيوي تجربه نمي‌شود و واجد معنايي ويژه است.

+ یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 16:6 : فاطمه مطهری |

 

وقایع خوش زندگي مثل درختان سبز و خرمي است که وقتيکه از دور نظاره شان

 می کنيم خيلي زيبا به نظر می رسند ولي به مجرد آنکه نزديکشان شده و در

 داخلشان می رويم زيبائيشان هم از بين می رود ، شما در اين موقع نمی توانيد

بفهميد زيبائیش به کجا رفته ، آنچه می بينيد چند درخت خواهد بود و بس.


وظیفه هنرها توصیف موارد خاصی از واقعیت نیست بلکه نشان دادن امورمطلق

 و کلی ای است که در پشت این موارد خاص و جزئی قرار دارند. به عنوان مثال

 یک نقاشی زنی خاص و فرزندش را به عنوان شمایل حضرت مریم و عیسی

مسیح نشان می دهد اما برای اینکه این تصویر به مثابه هنری والا تلقی شود باید

 نشان دهنده چیزی از جوهر عشق مادری باشد . تابلوهای نقاشی بسیاری از

 حضرت مریم و کودک وجود دارد اما تنها هنرمندان بزرگ تصویری می آفرینند که

 به نظر می رسد عامل ملکوتی موجود در عطوفت مادرانه را ترسیم می کنند. به

 عبارتی آنچه در یک پرده نقاشی عالی مطرح است ایده یا تصوری است که تنها

در یک مورد به خصوص (در اینجا عشق مادرانه) تجلی می یابد و این موردخاص

 را تعالی می بخشد و از حد صرفا بازنمود آن فراتر می رود.

شوپنهاور

 

+ شنبه 6 تیر1388ساعت 22:8 : فاطمه مطهری |

سلام

 

 عزیزی گفت:

 

که علم مجموعه فضولی های انسان است در برابرعقل کل

ودر برابر طبیعت .

  

تیر ماه بر می گردم.

 

با امید به شادی دوستای خوبم

 

+ یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 20:25 : فاطمه مطهری |

                       

                 يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد . سقراط

سلامی به زیبایی بهار و به گرمی تابستان...........

و به لطافت پاییز و به سفیدی زمستان................

 

بهار زیبا را به همه دوستان زیبا اندیشم تبریک می گویم.

کامیابی وانسانیت را برای همه امان آرزو می کنم.

+ دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:9 : فاطمه مطهری |